Белые ночи

Archive | contact | Serach

     Previous | Home | Next

حرف مينياتوري

مي شنوي؟ صداي ضربان عاطفه است اين صدا كه در سرزمين آدم وحوا مي پيچد. مي بيني؟ انعكاس محبت است اين برق كه در ضيافت چشمان آدم مي دود. من عاطفه را از آدم به ارث برده ام و از حوا و شناسنامه ام در شهري صادر شده كه بهشت عشق من است. حال در آوار عاطفه, در اين شب دلتنگ, نه شمعي روشن كرده ام نه گلي مي بويم و نه پري در مركب فرو مي برم.در اين دنياي صنعت تنهايم و از پنجره اي كوچك راه شيري را مي نگرم. دلم مي گويد:برايش بنويس, عاشقان آزادند. و عقل خردمندانه نگاهم مي كند كه عشق درياست و عاشق غواص, عشق مرواريد است و عاشق صياد, از چه مي ترسي, اي رها شده در عشق ؟ و چه عجيب! اكنون كه دل طلب مي كند و عقل, طلب را مي پذيرد. پس مي نويسم و اعتراف مي كنم كه در ان غروب دلگير بر ساحل نمناك دريا آن زمان كه صداي قايق موتوري, بهت دريا را به درون خاطره مي ريخت, آوازي شنيدم. ديدم فرشته اي به زمين آمده است. شعري مي خواند زيبا و هر چه در چشم دارد به پاي دريا مي ريزد. بعد ها فهميدم كه شعر دريا را مي خواندي كه در آن سوي دريا ها در خانه اي سنگي با گل پيراهن مي بافد بر تن عاشق. گفتي دريا روزي يك بار شهر را نگاه مي كند و آن به وقت غروب است. اما من هيچ چيز نمي فهميدم جز صداي عشق صداي عشق و جريان احساس كه درونم مي پيچد. تمام , دل شده بودم, دلي سراسر اشتياق. چشمان نمناكم به هم دردي دريا مي رفت و دريا هر بار مهربانتر به سويم مي آمد و چه آسان مرا به قلب خود مي برد. آسانتر از باور يك كودك مرا به جايي مي برد كه روشن تر از قرص خور شيد است و نور از خداي عشق مي گيرد. مفتون شده بودم و با هر واژه از شعرت مفتون تر. غروب غريبانه خورشيد, ديگر آزارم نمي داد كه طلوع نگاه تو سراسر وجودم را احاطه كرده بود. دنيايم تو بودي و نمي دانم در لحظه غيبت عقل چگونه دل به دنياي تو بستم, بي آنكه بدانم شهر تو كجاست. شعر دريا مرا نيز عاشق كرد, عاشق عشق, نه عاشق چشم, نه عاشق لب, عاشق روي. خنده بر عشق حلال است و من خنديدم آن لحظه كه از درد اشتياق به خود مي پيچيدم. در دلم ققنوسي جا گرفته است كه هرگز نخواهد مرد. روز تولد ققنوس, آن روز كه عشق, مهر سكوت لبانم شد, نخستين بوسه عاشقانه را بر آب زدم كه تو را در قصه اي رويايي, ستاره آسمانم كرد, و چه شيرين بود. در آن شبي كه زاده غروب بود و شور انگيز, مهتاب نور مي پاشيد به صورت ماه تو و من در رويا هم چون غلامي به پايت مي افتادم تا با نگاهي مستم كني. لحظه اي ديگر شوق نگاه تو بيدارم مي كرد. شعر دريا را مدام مي خواندي و من هر بار لب بر لب آب نهادم, عاشقانه. خورشيد كه مي رفت مي خواستم بگويم عاشقت شده ام. افسوس كه رفته بودي, فرشته من به كجا؟

Permalink


 
 

Stat | Technorati | RSS 2.0
© Designed and provided by Webprov

وبلاگ فارسی ایران تهران شب روشن شب های روشن iran blog weblog persian white nights bielinoch زن farsi داستایفسکی Fyodor Dostoevsky sara سارا شعر ادبیات عاشقانه webprov طراحی وبلاگ