Белые ночи

Archive | contact | Serach

     Previous | Home | Next

يك شاخه گل براي.......

بخرين آقا !....بخرين خانم؟.....همين يه شاخه مونده!
دخترك وقتي با صداي بلند اين جمله را تكرار مي كرد, نگاهش روي صورت رهگذران مي چرخيد.
رهگذر جوان دست در دست زن پيش آمد.
-چند؟
آخرين شاخه ست آقا!
مرد جوان اسكناس قرمز را داد و شاخه ي رز را از دست دخترك
گرفت.
ديگه نداري؟
آخريش بود آقا!
مرد جوان و همسرش چند قدم رفتند و برگشتند. دخترك اين پا آن پاي رفتن بود.
مرد جوان شاخه رز را به طرف دخترك گرفت.
پس نمي گيرم آقا!
مرد جوان گفت:
پولشو نمي خوام!
دخترك در گير و نگير,مانده بود. مرد جوان شاخه ي رز را به دخترك داد و گفت:
روزت مبارك!
دخترك سرخ شد. گرمايي در تنش احساس كرد كه بي سابقه بود. زبانش بند آمده بود.
لبخندي زد و دويد......

Permalink


 
 

Stat | Technorati | RSS 2.0
© Designed and provided by Webprov

وبلاگ فارسی ایران تهران شب روشن شب های روشن iran blog weblog persian white nights bielinoch زن farsi داستایفسکی Fyodor Dostoevsky sara سارا شعر ادبیات عاشقانه webprov طراحی وبلاگ