دختر ذيروزم، روزگارم بد نيست، پاره پولي دارم، خرده پوشي، سر سوزن جايي، مادري داشته ام بهتر از برگ درخت، وخدايي دارم که همين نزديکي است، من مسلمانم قبله ام يک گل سرخ، مادري،هم گنهم بوده و هم پاداشم، بين اين وسعت بي مهريها، همه ذرات وجودم متشنج شده است ، دختر ديروزم ، و در اين وادي در حال صعود ، سده اي هست که قانون مرا خنديده، اهل تهرانم ، پيشه ام پيدا نيست ، گاه گاهي قفسي مي خرم از سوي شما ،تا پر مانده غمگيني را فکر پرواز دهم ، چه خيالي ، چه خيالي مي دانم ، کودکم بي نان است ، خوب مي دانم ،نيست بر فردايم گذر دلخوشي کوتاهي ، اهل تهرانم ، نسبم شايد برسد به زني از تاريخ ، پدرم پشت زمانها مرده است ،پدرم وقتي مرد ، کودکم بابا گفت ، پدرم وقتي مرد ، چشمها رنگ حيا را شستند ، مرد بقال از من پرسيد ، چند تا سکه زر مي خواهي؟ من از او پرسيدم ،معرفت سيري چند؟ ، کوي ما در طرف جاده ناکامي بود ، کوي ما جاي گره خوردن يک منقل و درد ، کوي ما نقطه بر خورد نياز و نوزاد با دو جيب خالي ، دختر ديروزم ، روي دوشم پر قانون سياهي است ، که در تيرگي غمهايم ، کودکم را بردند ؟، چيزها ديدم در روي زمين ، کودکي ديدم ،زير بالم که پي آدرس خنده مادر گم بود ، من زني را ديدم قلب در هاون مي کوبيد ، ظهر در سفره آنها اندکي نذري بود ، من کتاب قانون ديدم ، خالي از يک مادر ، سر بالين زني نوميد ، آلبومي ديدم پر از عکس فرزند ، پدري ديدم ، پسرش را مي گفت،پشر ، شهر پيدا بود ، سوزش زخم ، زمين خوردن روياي قشنگ ، و غرور پدر بي عاري ، که به قانون غلط مي باليد ، کودکي بين کلام قاضي ، پي برهان مي گشت ، دوش مادر پر ترديد و سوال ، و کسي بر خزر نقشه جغرافيا تور پهن مي کرد ، زندگي پيدا بود ، سفر دل به جنون ، پيچش دود به رگهاي حضور ، فوران گل اشک از ديده ، ريزش آرزو از دود ذغال ، رد عشقي که فراسوي صدا جان مي داد ، فتح يک شهر به دست ترياک ، همه روي زمين پيدا بود ، قتل يک عشق به دستس که نديدش هر گز ، اهل تهرانم اما ، شهر من تهران نيست ، شهر من گم شده است ، شهر من عکس خميازه بي فردا نيست ، مردمان را ديدم ، چشمهايي که سر پاچه آويزان بود ، فکرهايي که به يک لحظه قناعت مي کرد ، مغزهايي که در انديشه بودن گم بود ، من نديدم هرگز تابلوي شهرداري فلش عشق به مردم بزند ، هر کجا بغضي هست اشک من مي شکفد ، تا بخواهي تفريق ، تا بخواهي تضعيف ، تا بخواهي ترديد ، من به سيبي که نه يک هسته هلو خشنودم ، من نمي خندم اگر دستي از شيشه ماشين پي پولي باشد ، و نمي خندم اگر ، زني در گوشه ميدان ونک پي پنج آدم تجريش سوار مي گردد ، خوب مي دانم درد کجا مي رويد ، زندگي رسم خوشايندي است ، ولي از کلبه من بوي ته سوخته زندگي ام مي آيد ، زندگي سوت قطاري است که هيچ خواب درازي نتکاند ، زندگي خنده جغدي به شکاف دل روز تار است ، چشمها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد ، واژه ها ايمانند ، واژه عها را بخريم هر کجا هستم باشم ، کودکم مال من است ، کودکم،بغض،نفس،عشق صدا مال من است

|
Stat
|
Technorati
|
RSS
2.0 |
وبلاگ فارسی ایران تهران شب روشن شب های روشن iran blog weblog persian white nights bielinoch زن farsi داستایفسکی Fyodor Dostoevsky sara سارا شعر ادبیات عاشقانه webprov طراحی وبلاگ |