باز دوباره احساس؟
براي چي؟
دوباره زل زدي به آسمون، با بغضي که مي گفتي:
از شدت دوست داشتنه.
صدات مي گيره، تنت مي لرزه.
اول زير لب شروع مي کني به :
زمزمه کردن، دوست داري صدات و بالا تر ببري
دوباره اي کاش به لبت مياري، که کسي نبود و نمي شنيد.
کم کم ديگه اطرافت و نمي بيني. فقط تو مي موني يه آسمون پر ستاره، که زل زدي و داري براش دعا مي کني و باهاش حرف مي زني.
سلام، خوبي،
منم خوبم.
سوال نداره مگه لرزش تنم معلوم نيست.
فکر مي کني سردمه؟
با همون بغضم که مي گي دوستش نداري باهات حرف مي زنم.
با صداي بلند صدام نکن يکي مي شنوه صدات و،
با چشمايي که گشاد شده از بس سعي کردم که خيس نشه با تمناي هميشگي نگات مي کنم. بازم اي کاش....... ولي اين بار نمي گم براي چي.
ازم روت بر مي گردوني و ميري.
حالا ديگه چاره اي ندارم جز اينکه،
از اسمون و ستاره هاش بپرسم که الان کجاست،
چي کار ميکنه،
مگه نمي دونست چقدر دوستش دارم کجا رفت.
يه ستاره که داره چشمک مي زنه از نقطه ديدم دور مي شه و دور
همه چي از گذشت اولش شروع مي شه،
چه کلمه زيبايي، چقدر درکش سخته،
ولي وقتي لمسش مي کنم خيلي لذت بخشه،
ولي گذشت من با اوني که آسمون داره نشونم مي ده خيلي فرق داره!!
من هيچ وقت اون يکي رو نخواستم.
آسمون داره گريه مي کنه:
دلم مي گيره، آخه براي چي،
شايدم براي نگاه هاي متحير منه.
از تو اتاق صداي زنگ ساعت اومد،
يه دفعه به خودم اومدم، ديدم ساعت ۵ صبح،
ديگه صبح شده بود همه چي پيدا بود،
بازم اين سوالم که اون کجاست و چي کار ميکنه بي جواب موند،
بايد بر مي گشتم اتاقم.

|
Stat
|
Technorati
|
RSS
2.0 |
وبلاگ فارسی ایران تهران شب روشن شب های روشن iran blog weblog persian white nights bielinoch زن farsi داستایفسکی Fyodor Dostoevsky sara سارا شعر ادبیات عاشقانه webprov طراحی وبلاگ |