آنگاه که نسيم با غرور مي رقصد، هيچ نمي داند که با عطر دل انگيزش، باز هم دلم را هوايي مي کند
انگشتان من صداي تو را مي جويند
آخر چه بگويم؟ در قطره هاي بيرنگي که از ساقه هاي سرد دوستي فرو مي چکد
در سايه سار سايه هاي خونسرد، بر اين خاک خشک و گرم
دور تر از اشکال و احوال ، در تمامي وجودم پرنده هاي خيال تو
به خواب شيرين مي روند
روح من گويي، ذره ذره از دست تو مي لغزد و فرو مي ريزد
من آرام آرام از تو مي چکم
نگاهم آنقدر سنگين است که حتي شب بوها را هم سيراب شکفتن مي کند
در تمام ثانيه هايم حضور قدم هاي تو را مي جويم
بيا و بر تمام و بر تمامي نبض هاي وجود من، آهسته گام بردار!
مي خواهم از آنسوي لحظات مه گرفته ام
آن چنان مبهوت پنجره هاي تو شوم که حتي مرداب هم از رشک من، بخشکد
آخر چگونه بر زبان بياورم.
التماست مي کنم: مگذار آينه مرا گم کند!
مگذار در نقطه تو خالي روح، تهي شوم و تو خالي در مقابلت بايستم!!

|
Stat
|
Technorati
|
RSS
2.0 |
وبلاگ فارسی ایران تهران شب روشن شب های روشن iran blog weblog persian white nights bielinoch زن farsi داستایفسکی Fyodor Dostoevsky sara سارا شعر ادبیات عاشقانه webprov طراحی وبلاگ |