ساعت را نگاه کردم خيلي از نيمه شب گذشته بود. بچه ها همگي در خواب عميقي فرو رفته بودند. سکوت عجيبي اطرافم را پر کرده بود، و خستگي ام را چند برابر مي کرد. فقط صداي حرفهايي که در دل با تو مي گفتم شنيده مي شد.
يادم آمد قول داده بودي خانه را برايم رنگ کني اما با رفتنت رنگ زندگي ام عوض شد. حالا تصميم داشتم رنگ آن را خودم عوض کنم. هنوز کارهاي فردا تمام نشده. يک سالي بود که تو را نديده بودم، خدايا تنها بودن هميشه سخت است. کاش بودي و مي ديدي يا مي شنيدي.
مگه قول ندادي هميشه با من و کنارم باشي؟
پس چرا ؟ ......صداي برخورد سنگي به شيشه فکرم را بهم ريخت ، ترسيدم با عجله به طرف شيشه قدي رفتم. کسي با من شوخي داشت؟ يا قصد آزار ؟يا اينکه .......،نه کسي را در تاريکي نديدم. برگشتم و مشغول کارم شدم. لحظه ها گذشت، دوباره صداي سنگي که به شيشه خورد حدسم را به يقين تبديل کرد. آهسته از جا بلند شدم، چراغ را خاموش کردم، به طرف در آمده و خوب بيرون را نگاه کردم. جز تاريکي و سکوت هيچ کس آنجا نبود. دور و برم پر از اثاث چيده شده و جور واجور بود.
چراغ را دوباره روشن کردم . براي بار سوم صداي خوردن سنگ ريزه به شيشه را شنيدم.
گفتم تويي؟ خوب حالا که آمدي اگر راست راستي خودتي يکاري بکن که من،........صداي افتادن قاب مهتابي بر روي فرشي که تا شده بود توجهم را جلب کرد. نفسم بند آمده بود. خدايا يعني خودشه؟اون که نمي تونه.....
سه بار در قوري چيني که با هم خريده بوديم به هم خورد. نه امکان نداره.به سقف خيره شدم شايد زلزله اي چيزي ،نه! چراغ آويز، بي حرکت بود. با افتادن يک ظرف از روي ميز همه ي شک ها بر طرف شد. گفتم:خوش آمدي!پس تو هستي ؟ به همان بزرگي و زيبايي که بودي.آخه اون روز سر سفره ي عهد، وقتي دستت روي پيام خدا بود، با گريه گفتي:هميشه در کنارت هستم حتي اگر نباشم. تو راستگوترين مرد زندگي ام هستي. براي همين هرگز تو را گم نمي کنم.
سپيده دميده بود، اما حتي يک سنگ ريزه هم در بالکن به چشم نمي خورد.

|
Stat
|
Technorati
|
RSS
2.0 |
وبلاگ فارسی ایران تهران شب روشن شب های روشن iran blog weblog persian white nights bielinoch زن farsi داستایفسکی Fyodor Dostoevsky sara سارا شعر ادبیات عاشقانه webprov طراحی وبلاگ |