تلق تولوق تلق تولوق ....... ساعت ۳ صبح، يک کوپه ساکت البته خيلي هم ساکت نيست صداي خروپف بعضي ها شنيده مي شه! حوصله ام سر رفت چرا خوابم نمي بره چي کار کنم؟ يه سر سوزن نور هم که نيست آدم مطالعه کنه. يه جرقه!فهميدم چي کار کنم! مي رم تو راهرو قطار همون جايي که تو فيلمها نشون مي ده يه تراس کوچيک هست و دختراي خوشگل ميرن مي ايستن باد دامنشون رو تکون مي ده و بعد براي سانسورشون که روي ريلها ايستاده دست تکون مي دن و اشک مي ريزن و از هم دور مي شن! واي چه رمانتيک، حيفه همچين جايي رو نبينم. يه خورده هم خودم تمرين کنم! حالا درسته خيلي ....نيستم ولي مگه دل ندارم!
بدون سر صدا در کوپه را باز کردم و پريدم تو راهرو شاد و شنگول به راه افتادم هنوز ته واگن نرسيده بودم که يه دفعه شنيدم يه نفر داره آروم صدام مي کنه برگشتم ديديم مامان جونم هستن.
سارا کجا؟
ته قطار
نه نه اصلا کارت درست نيست. در ضمن اين وقت شب خطرناکه!
مامان خواهش مي کنم!حوصله ام سر رفته!آخه چه خطري داره؟
همه چيز و که نمي شه گفت برگرد زود.
مي خوام برم دستشوئي چند دقيقه ديگه ميام.
مامانم به کوپه برگشتن و من هم الکي به دستشوئي رفتم وتو آينه زل زدم و به خودم زبون درازي کردم .
اي بيچاره! اي دختر...........اگه پسر بودي که کسي کاري به کارت نداشت تا صبح تو راهرو باشي!
يه مشت آب پاشيدم به صورتم اومدم بيرون.
يه کمي تو راهرو ايستادم و به بيرون نگاه کردم احساس کردم يه نفر داره بهم نزديک مي شه.
يه اقا پسر بود براي اينکه بتونه از کنارم رد بشه خودم وچسبوندم به ديوار راهرو.
حس کردم مثل لواشک پهن شده روي سيني شدم!بالاخره اون برادر تونست با رعايت حدود رد بشه.کمي بعد،ازاين سر واگن دوباره صدا اومد همون برادر بود دوباره لواشک گونه شدم که رد بشه.
اين بار معذرت خواست و گذشت.
آخيش راحت شدم.چند لحظه....
ببخشيد خانوم!
روم رو برگردوندم ديدم خودشه! همون برادر! کي اومد من نفهميدم؟
شما مي دونيد ساعت چنده؟
يه نگاه به اون گوشي گنده بکي که تو دستش بود کردم!بعد ساعتم رو نشونش دادم و براي اينکه به حرف مامان نرسم و حرفش درست در نياد سريع به کوپه برگشتم و روي تخت دراز کشيدم.
لعنتي خلوتم رو به هم زد. ياد اون شبي افتادم که با الهام به چابهار مي رفتيم و شب براي اينکه مزاحم بقيه نشيم اومديم تو راهرو با هم صحبت کنيم که يه دفعه مسئول واگن به طرف ما اومد و گفت: خواهراي من! لطفا تو راهرو نايستيد از ۱۲ شب به بعد ممنوعه! و من والهام سوسکانه به کوپه برگشتيم و از اينکه صداي آقايوني رو که تو راهرو بودند و سيگار مي کشيدند يا با همراهشون صحبت مي کردند يا با همديگه مي شنيديم، زجر مي کشيديم. براي اينکه دلمون خنک بشه کلي مسئول واگن رو تو حرفامون مسخره کرديم گفتيم لابد آقاهه از افراد همون قبيله اي هست که تو فيلم عروس آتش نشون داد.
همونايي که رو جنس مونث قبيله اشون تعصب دارن و چون طرف غيرت خونش خيلي بالاست رو تمام دختر ها و خانمها تعصب داره! خلاصه با اين حرفها يه خرده لج در اومدگيمون رو تسکين داديم.
البته بي انصافي نباشه من تو دلم اندازه يه نخود به مسئول واگن حق مي دادم.
اون هم فقط به خاطر ماجرايي که چند سال پيش تو يه اردوي آموزشي براي يکي از دوستانم اتفاق افتاد.
شب دوتا از دوستام به دستشويي قطار رفتن وقتي برگشتن يکيشون با رنگ پريده و بدن لرزون در حالي که زبونش بند اومده و از ترس گريه کرده بود اتفاقي رو که طول همون چند دقيقه براش افتاد به ما گفت. ما از ترس مسئولين که که به ما سخت نگيرن قسم خورديم که اون ماجرا رو براي هيچ کس تعريف نکنيم!منم پاي قولم مي مونم و نمي گم چي شد.
راستش گيج شدم حق با کيه و مقصر کيه و چي کار بايد کرد!شايدم يه دختر اصلا حق نداره از چهارديواريش بيرون بياد حالا اين چهار ديواري هر کجا مي خواد باشه!
دختر بايد هميشه دور از ديد باشه!قايم باشه!دختر بايد دختر باشه!

|
Stat
|
Technorati
|
RSS
2.0 |
وبلاگ فارسی ایران تهران شب روشن شب های روشن iran blog weblog persian white nights bielinoch زن farsi داستایفسکی Fyodor Dostoevsky sara سارا شعر ادبیات عاشقانه webprov طراحی وبلاگ |