با خویش سخن ها می گفتم
و خیره چشمانی،
در آیینه مبهوت می نگریستند
که سکوت با سکوت برایم
یک تعبیر بیش نداشت
فریاد
که سکوت با سکوت
تا چه اندازه فاصله می داشت
و تو نمی دانستی.
چرا؟!
و باز، نمی دانستی که دل یک لفظ است
یا فراتر از آن
باز هم نمی دانستی
نمی دانستی
که عشق چه می تواند باشد
یک واژه یا چیزی بیشتر از آن
یک غزل؟
دروغ؟
یا یک دام؟
یا دستی یاری دهنده
برای کنده شدن از خاک
برای فراموشی غم ها، دردها
و جایگزین
درد های بزرگتر
غم های بیشتر
نفرین
نفرین که تنهایی تو را به زانو در آورد
می لرزی
نه از سرمای زمین برهنه
که از وحشت می لرزی

|
Stat
|
Technorati
|
RSS
2.0 |
وبلاگ فارسی ایران تهران شب روشن شب های روشن iran blog weblog persian white nights bielinoch زن farsi داستایفسکی Fyodor Dostoevsky sara سارا شعر ادبیات عاشقانه webprov طراحی وبلاگ |