Белые ночи

Archive | contact | Serach

     Previous | Home | Next

چقدر خوبه که ادم احساس کنه روحش بزرگ شده

 

نمي دونم بگم از خودم راضي شدم يا که نه ولي خب، اين روزا تونستم تا حدودي روحم رو بزرگ تر کنم تا چيزهاي سخت تري رو قالبش کنم.
امروز، روز خوبي بود با يکي از دوستان رفتيم فيلم گاو خوني رو ديدم، که بگي، نگي برام جالب بود. نمي شه گفت انسجامي درش وجود داشت، جز چند تا گفت و گوي پراکنده، که تا دقايقي بعد از بيرون آمدن از سينما بهت زده بودم.
يک فيلم ملال آور که يه جورايي انگار اصلا جلو نمي رفت. مخاطب، حتي اگه مخاطب خاص هم مي يود، هيچ گاه با آن درگير نمي شد.
من خودم مثل، داستان و فيلم ساز در سينما بين واقعيت و تخيل داشتم دست و پا ميزدم تا فيلمي پر از پيچيدگي و ابهام را تا پايان دنبال کنم.
و البته دوستم تحليل ها قشنگ تري براي خودش داشت هر چي باشه اون يه بار از من بيشتر فيلم ديده بود و درست هم مي گفت.
امروز، شش روز هست که روزه گرفتم اگه خدا ازم قبول کنه البته کمي سرما خوردم ولي دعا کردم بدتر نشه چون که خيلي دلم مي خواد هر سي روزش روهم بگيرم.
نمي دونم چرا هميشه آخر نوشته هام يه جوري هستم،دلتنگي نمي شه گفت ولي...
صندلي در جاده منتظر است
آفتاب مي آيد و مي رود
باران مي آيد و مي رود
برف مي آيد و مي رود
اما تو
نه از جاده مي آيي
نه از قلب من مي روي

Permalink


 
 

Stat | Technorati | RSS 2.0
© Designed and provided by Webprov

وبلاگ فارسی ایران تهران شب روشن شب های روشن iran blog weblog persian white nights bielinoch زن farsi داستایفسکی Fyodor Dostoevsky sara سارا شعر ادبیات عاشقانه webprov طراحی وبلاگ