خيلي وقته که احساس مي کنم پشت حبابم. تا انتها نمي رسم.
يک قدمي اش متوقف ميشم، قديم تر اينطور نبود. سال هاي کودکي، نوجواني، حتي تا همين چند ماه پيش، اون وقتها که تازه فکر مي کردم بزرگ شدم و مي خواستم تجربه کنم، تجربه بيدار موندن تا صبح، لا به لاي کتابها رو گشتن و رفتن تا انتها.
آره، اون موقع ها اين طور نبود. بارون که مي اومد، وقتي به سقف سبز کوچه باغها نگاه مي کردم، دلم تا جايي مي رفت که احساس مي کردم در نهايتم.
در انتها و جلوتر چيزي نيست که قلبم عطش احساس کردنش رو داشته باشه.
ولي حالا، حالا در يک قدمي مي ايستم، متوقف مي شم. در يک قدمي دريا، يه درياي آروم با رنگي که آبي نيست. نمي دونم چه رنگي داره، شايد هيچ رنگي نداشته باشه. يه بي رنگي زلال نمي دونم، نمي دونم.
فقط مي دنم اين حس بديه که ادم توي يک آکواريوم خالي و سرد باشه، اون وقت اين آکواريوم رو بذارن وسط دريا.......
تصميم گرفتم که ديگه راجع به تنهايي ام فکر نکنم.
فکر نکن تنهايي، گاهي تنهايي ديواره مطمئني است براي تکيه دادن. تمام پرواي دخترانه ات را به بي پروائي لحظه ها بسپار و در دل تاريکي بتاب.
پرواي تو لذت هميشگي پرهيزها را مدام مي کند و ماندگار.
مزمزه کن بي پروائي در سايه پرهيز همچون آتشي در دل بي روزن روزگار.
راستي يه عذر خواهي هم به همگي بدهکارم بابت دير آپديت کردن ارائه آثارم. اميدورام به بزرگي ببخشيد ديگه بهانه زياده تو اين زمينه.

|
Stat
|
Technorati
|
RSS
2.0 |
وبلاگ فارسی ایران تهران شب روشن شب های روشن iran blog weblog persian white nights bielinoch زن farsi داستایفسکی Fyodor Dostoevsky sara سارا شعر ادبیات عاشقانه webprov طراحی وبلاگ |