ديگه شمارش روزها و لحظه ها شروع شده بود، گفتي وقتش رسيده که بياي.
ثانيه ها حرکتشون کند بود جوري که رمقم را ازم مي گرفت، يک ماه از زماني که زندگي جديدي رو شرع کرده بودم مي گذشت و من حس سنگين و لذت بخش عاشقي رو با خودم به دوش مي کشيدم.
يه زندگي جديد، هر لحظه ام به دنبال لحظه اي ديگر مي رفت.
روزهاي انتظارم به آخر نزديک مي شد، يک روز به ديدنت مانده بود که فهميدم نمي آيي، سنگيني گذر زمان روحم را مي فشرد، ولي اميد به ديدنت تمام رنجم را کم مي کرد که بالاخره مي بينيمت چون قول داده بودي.
انتظار.....
ديگر ترسي از نيامدنت نبود، قرارمان فردا ساعت ۹، صدايش دائم در گوشم بود، نکند که خواب بودم، آن شب تا صبح بيدار ماندم تا شاهد گذشت زمانم باشم، هر چند که خيلي عذابم مي داد، ولي يک دم هم آرام نگرفتم.
نزديک ساعت ۶ بود که ديگر طاقت نياوردم، کم کم لباسم را پوشيدم و خودم رو سرگرم کردم تا زودتر زمانم بگذره، بايد سر راه سفارش گلي رو هم که داده بودم مي گرفتم، خوب بهانه اي براي خودم داشتم که زودتر خانه را ترک کنم.
داخل حياط منتظر ماشين بودم، که دلم براي صدايش تنگ شد بدون فکر شروع کردم به شماره گرفتن، اولين بوق......بله
سلام...
سلام..
مي خواستم بگم که من دارم ميام، زنگ زدم خواب نموني.
نه، منم داشتم راه مي افتادم، کم کم
باشه پس مي بينمت...
..........
خداحافظ
خداحافظ
لحظه هاي پر التهابي را داشتم، تمام طول راه بغضي گرم، گلويم را غلغلک مي داد. حس دوست داشتنش......
از گل فروشي گلي را که سفارش داده بودم گرفتم، چقدر به نظرم زشت مي آمد، کلي به خاطرش حرص خوردم که مبادا خوشش نيايد،
هزار جور با خودم کلنجار رفتم، يک آن به خودم آمدم چيزي نمانده بود که به برج نزديک شوم.
ساعت ۸:۱۵ روز جمعه بود و هر طرف را نگاه مي کردم مغازه ها بسته بودند، واي ۴۵ دقيقه زودتر رسيده بودم و از برج گذشتم، ولي بايد پياده مي شدم چاره اي نداشتم.
پياده شدم و قدم زنان به سمت برج حرکت کردم تا منتظرش باشم، هنوز کاملا نزديک نشده بودم که ديدم از پله ها ي برج کسي نزديکم مي شود، نمي دونستم چه کنم، يعني واقعا خودش بود تمام بدنم مي لرزيد. پاهايم بي اختيار شده بود، به هم نزديک شديم و پس از لمس دستهايش و فشردنشان سلامي دادم که با خجالت همرا بود و گلي را که آورده بودم بدون اينکه نگاهي به چشمانش کنم جلو بردم، و با کلامي مهربان گل را گرفت.
از همان ابتدا از گيرايي چشمانش گريزان بودم، ولي گريز از چشمان مهربانش کاري بيهوده بود.
شروع به قدم زدن کرديم به سمت مقصدي که از قبل مي دانستيم کجاست.
برايم از سختي سفري که آمده بود مي گفت و من با آرامش و سکوتي که بر لب داشتم محو صدايش بودم و در دل برايش حرفهاي عشق را مي زدم و خودم را تسکين مي دادم.
بهترين ثانيه ها رسيده بود و من از گذشتشان پريشان بودم.
در ادامه راه باز مي خواستم که گرمي دستانش را حس کنم ولي، خيلي کودکانه اين لذت را دريغ مي کردم.
وقتي عرض خيابان را با پل هوايي طي کرديم، ديگر نمي توانستم که حس دوست داشتن را پنهان کنم در يک لحظه دستم را به دستش نزديک کردم و همان لحظه با گرمي دستانم را فشرد. سوز هواي زمستان را احساس نمي کردم.
ديگر نگراني نداشتم در کنارم بود و ساعتها صداي دو رگه اش را مي شنيدم، به خودم اصلا اجازه صحبت کردن نمي دادم، زيرا که بزرگي او را در هم مي شکستم با حرفهاي حقيرم.
نفهميدم زمان چگونه گذشت فقط لحظه اي با خود بودم که ديدم ساعت رفتنم رسيده و انگار دنياي من تمام شده بود، همراه با حسي غريب و لذت بخش که اولين تجربه شيرين زندگي ام در آن لحظه ها بود که، با حرکت ماشين ها و ادم ها گم مي شد.
الان چند سالي از اين ناب ترين تجربه ام مي گذرد و حضور پر مهرش در کنارم موهبتي بزرگ است. و من بهترين چيزها را از با او بودن در زندگي ياد گرفتم که هميشه خودم را مديون او مي دانم.
براي هميشه و هميشه دوستت دارم.

|
Stat
|
Technorati
|
RSS
2.0 |
وبلاگ فارسی ایران تهران شب روشن شب های روشن iran blog weblog persian white nights bielinoch زن farsi داستایفسکی Fyodor Dostoevsky sara سارا شعر ادبیات عاشقانه webprov طراحی وبلاگ |