من و ياد بچه گي هات مي ندازي.....
هنوز مثل قديمايي که ازت مي پرسيدن: فلاني رو دوست داري؟
مي گفتي آره.
همه دليل اين جواب رو مي دونستيم، ولي براي اينکه بخنديم مي پرسيديم چرا؟
مي گفتي: چون هميشه بهم شکلات مي ده.....
اون موقع جالب بود براي خنديدن،
ولي الان بغض دارم،
من ديگه از اين معامله خنده ام نمي گيره و شکلاتي هم نمي خوام بدم که تو دوستم داشته باشي.
من حالا خودم شکلات مي خوام......

|
Stat
|
Technorati
|
RSS
2.0 |
وبلاگ فارسی ایران تهران شب روشن شب های روشن iran blog weblog persian white nights bielinoch زن farsi داستایفسکی Fyodor Dostoevsky sara سارا شعر ادبیات عاشقانه webprov طراحی وبلاگ |