مي خواهم بروم سراغ کتابهام، قفسه ها رو بالا پائين مي کنم نه حوصله هيچ کدوم رو ندارم، جواب اين لحظه ها رو نمي دونم چي جوري بدم. ضل زدم به تيتر روزنامه اي که روي ديوار چسب خورده و کج شده( سياهه دغدغه هاي اجتماعي يه نقاش) اولين گذر عاشقي...
نگرانم،
نگران تمام لحظه هايي که رفته. تمام صبرم، حسم، وجودم، نمي دونم مراقب کدومشون باشم. تمام سرمايه ام رو که عين حاجي جبار مي ذاشتم زير سرم و مي خوابيدم، حالا بايد بگذارم و برم. ولي براي من همشون موندنيه، چون جزئي از خود خودم هستن، همونايي که بي دريغ براي ما بود. ولي الان اسير منم هاي ما شده....
ياد مورچه بالداري مي افتم که تو اتاق بسته تا سوسوي نور آباژور بيشتر نمي تونست خيز برداره و بپره. خوب پرهاش همون قدر کشش داشت.
تو گوشهام صداي هوا مياد، قبلا که بچه بودم اين کارو با ليوان مي کردم. ليوان رو ميذاشتم روگوشهام مي گفتم صداي دريا مياد، دريايي که خيلي دوره و توي يه دنياي ديگه است، آخه خيلي صداش با صداي دريايي که ما داريم فرق داشت. هميشه بهش فکر مي کردم که مي شه که برم کنارش بايستم. ولي مثل اينکه نمي شه صداي دهل از دور خوش بوده....
امشب دلم پره از حرفهاي پراکنده است که هيچ جاي هيچ جا، جا نداشت، اين کلمه ها بيچاره ها خيلي تنها بودن هي فشار مي آوردن بهم، به خاطر همين قر و قاطي شدن... الانم که اين شکلي اومدن بيرون.

|
Stat
|
Technorati
|
RSS
2.0 |
وبلاگ فارسی ایران تهران شب روشن شب های روشن iran blog weblog persian white nights bielinoch زن farsi داستایفسکی Fyodor Dostoevsky sara سارا شعر ادبیات عاشقانه webprov طراحی وبلاگ |