فرشته ام را می کشم، موهای قرمز و بال های سفید و کمی چروک برایش می گذارم.
او مشغول کار اصلیش است، خمیازه می کشد. کارش همیشه اینست که به من خواب فراوان می دهد و مرا از دنیا و از خودم دور می کند. زندگی تازه ای ست، چیزی نزدیک می شود و این نزدیک شدن اول خسته ام می کند. مثل سربازی که قبل شروع نبرد، نبردش را آغاز کرده و دوباره قبل از شروع نبرد خستگی آن را حس می کنم. وقتی استراحت کردم همه چیز آسان است. نبرد، وقتی واقعا"در می گیرد، دیگر چیزی جز یک بازی کودکانه نیست.....

|
Stat
|
Technorati
|
RSS
2.0 |
وبلاگ فارسی ایران تهران شب روشن شب های روشن iran blog weblog persian white nights bielinoch زن farsi داستایفسکی Fyodor Dostoevsky sara سارا شعر ادبیات عاشقانه webprov طراحی وبلاگ |