▐
یار مست و...
سکوت شب با برگ برگ این کتابها شکست، می گردم تا حسیهای که در صفحه صفحه شان قایم باشک بازی می کنندپیدا شوند و شیدا کننداز اولین صدای باران و بوی خاک و تن منتا کاروان و این جهان و لیلای توتا بگو...
ادامه ...
Permalink
▐
رنگ سرما
قصه ام را شنیده ای؟از این کینه، تمامم یاد قصه ی سرما و دندان می کند....
ادامه ...
Permalink
▐
حواست هست؟
خدایم،حواست هست؟به خانه ی روی آبمان گفته بود که:وقتی حواست نیست زیباترینیحالا حواست هست؟...
ادامه ...
Permalink
▐
محکم تر از سنگ
وقتی نیستی تنها صخره ها می توانند حامی و تکیه گاهم باشند،ولی نه سخاوتی و نه آرامشی،این را چه کنم؟...
ادامه ...
Permalink