سکوت شب با برگ برگ این کتابها شکست،
می گردم تا حسیهای که در صفحه صفحه شان قایم باشک بازی می کنند
پیدا شوند و شیدا کنند
از اولین صدای باران و بوی خاک و تن من
تا کاروان و این جهان و لیلای تو
تا بگو بگو و سلام مستان و زمستان
می شنوی؟
خواجه گفت،
آنجا روم آنجا روم بالا بُدم بالا روم
بازم رهان بازم رهان کاینجا به زنهار آمدم

|
Stat
|
Technorati
|
RSS
2.0 |
وبلاگ فارسی ایران تهران شب روشن شب های روشن iran blog weblog persian white nights bielinoch زن farsi داستایفسکی Fyodor Dostoevsky sara سارا شعر ادبیات عاشقانه webprov طراحی وبلاگ |