پلکهایم بر هم نمی آیند،
تلاش می کنند تا که،امشب صبحی نداشته باشد.
سلولهایم را نگفته ام،
مرا تا تخت هم یاری نمی کنند، تا مبادا هوایی بوی تنت را کشف و ضبط کند.
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل! آفرین دل! مرحبا دل
زدستش یک دم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل؟

|
Stat
|
Technorati
|
RSS
2.0 |
وبلاگ فارسی ایران تهران شب روشن شب های روشن iran blog weblog persian white nights bielinoch زن farsi داستایفسکی Fyodor Dostoevsky sara سارا شعر ادبیات عاشقانه webprov طراحی وبلاگ |