▐
آغاز به مردن نمی کنم
به آرامي آغاز به مردن ميكنیاگر برده عادات خود شوی، تو به آرامی آغاز به مردن ميكنیاگر از شور و حرارت،از احساسات سركش،و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارندو ضربان قلبت را تندتر ميكنند،دوری كنی . . .،...
ادامه ...
Permalink
▐
چون او
هر بار دستم روی تنش چرخید عکس العملی نداشت،آخر دیگر قلقلکش نمی آمد بارها گفته بود که،آدم خودش را که نمی تواند قلقلک دهد،با او بدم بی او شدم در عشق او چون او شدمزین رو چنین بی سو شدم...
ادامه ...
Permalink
▐
دلم نمی خسبد
خنٌک آنکه چَشمش بخٌسبد و دلش نخٌسبدوای بر آنکه چَشمش نخٌسبد و دلش بخٌسبد...
ادامه ...
Permalink
▐
سبک
قشنگه، ولی فقط فقط قشنگه همین...
ادامه ...
Permalink
▐
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی چو دل به عشق دهی دلبران یغما را هنوز با همه دردم امید درمانست که آخری بود آخر شبان یلدا را پ ن:از سعدی، برای سعدی...
ادامه ...
Permalink